|
|
|
|
|
شاید یه حس خوب شاید نمی دونم اما هنوزم باور نمی کنم این حس رو ... چرا گاهی باور کردن این قدر سخت می شه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:15 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه حسی که می شه گفت خوبه حسی که روز قبله تولدت می آد سراغت به همین سادگی فردا وارد بیست و یکمین سال می شم... ولی باز هم این دو رباعی خیام زندگیم با دکلمه ی شاملوی عزیز نوستالوژی رو برام تداعی می کنه: "وز آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم من نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود" "بنگر ز جهان چه طرح بر بستم هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:8 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی؟ اینه اسمش؟ بیشتر یه چالش شده برام... یه عادت احمقانه که اذیت می کنه...بین بودن و نبودن کاش زود تر بگذرن این روزا...! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:17 توسط مهسا
|
|
||