تبليغاتX
...
مسیر خونه تا دانشگاه ۳۰ دقیقه ای می شه(درصورت عدم ترافیک).تو این مدت اکثرا اتفاقاتی که از صبح تا بعد از ظهر رخ میده رو بررسی میکنه.امروز هم مثل هر روز مشغول همین کار بود.هدفون توی گوشش خش خش می کرد می خواست درستش کنه کنه دستش خورد و یه آهنگ رد شد.شاید اون آهنگ رو خیلی گوش داده بود ولی اون موقع دلش خواست خاطراتشو در آغوش بگیره و محکم نگهشون داره که یه وقت در نرن!

از شیشه تاکسی بیرون رو میدید تا چشم کار میکرد سبزه دیده میشد بارون نم نم می بارید چشاشو بست و سرشو به شیشه تکیه داد و سفر در خاطرات رو شروع کرد.رفتن به روزهایی نه چندان دور ...بغض گلوش رو می فشرد اما اشکی جاری نمی شد ...خوابش برد.با ردشدن از روی یه سرعت گیر نزدیک خونه یهو از خواب پرید

مهسا کوچولو مونده بود و حوض خاطراتش...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:54  توسط مهسا  |