|
|
|
|
|
نمی دونم شما هم تجربه داشتید یا نه؟ این که سر کلاس طوری خندتون بگیره که نتونید خودتون رو کنترل کنید.امروز یکی از همون روزا بود گرچه که نا گفته نمونه که این ترم یکی از همون ترم هاست.یکی از ایرانی ها تمام مدت فارسی صحبت می کنه, خیلی جالبه که سریع طبیعیش میکنه مثلا استاد که می گه چی گفتی؟ میگه هیچی بابا گفتم عجب استادیه.امروز وقتی استاد پشتش به ما بود و رو به تخته در حال نوشتن ,این هموطنمون اداشو در می آورد (مدل دستاشو وقتی که توضیح می ده). آخه این استاد خیلی جالبه.وقتی یه خرده کلاس تکراری میشه به حرکات موزون دست می زنه.بحث در مورد بهترین فیلمی بود که تا به حال دیده اید.این ایرانیه می گفت از کرخه تاراین اون یکی میگفت نه بابا شبهای برره! خلاصه استاد رو به نوعی دست انداخته بودن که تو چه جوری این فیلما رو ندیدی! استاد هم آمریکایی هست می گفت من حتی اسم این فیلم هایی رو که می گید نشنیدم ,اینا می گفتن بابا خیلی معروفه! چند تا از چینی ها هستند که دارن این ترم رو دوباره می گذرونن خیلی جالبن یکی شون همیشه تی شرت نارنجی می پوشه ایرانی ها بهش می گن هویج اسم اون یکی دیگه رو هم گذاشتن سیب زمینی این سیب زمینی چینی خیلی شبیه بهروز خالی بنده .البته یکی از ایرانیها می گه چشاش خیلی درشت تر از بهروز خالی بنده(با توجه به چشمای چینی ها).یکی از دخترهای چینی هم شبیه عروسکاس که اینا بهش می گن جا کلیدی! با این توصیفات من یاد دوران دبیرستان خودم افتادم که تا چه حد شر بودم .هیچ وقت یادم نمی ره یه روز یکی از معلما که اومد سر کلاس بعد از چند دقیقه دیدیم کمربندشو از داخل یکی از اون قسمتهایی که کمربند از توش رد می شه ( اسمشو نمی دونم) رد نکرده!خیلی مضحک شده بود.دوستم به من اشاره کرد که کمربندشو ببین ,من تا اونو دیدم آروم زدم زیر خنده بعد به پشت سریم گفتم اونم به بغلیش اون یهو بلند زد زیر خنده این معلم بسیار جدی بهش گفت خانم محترمی که داره می خنده کلاس رو ترک کنه و دیگه تا آخر ترم سر کلاس من نیاد! خلاصه که دورانی بودا! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:12 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلش کمی گرفته بود کمی بیشتر از گذشته
میشه گفت دلش تنگ شده بود اما نمی دونست واسه کی , کجا ,چی! خودشو غریبه می دید تو یه جمعی که نیمی از اونا هم وطناش بودند! با هیچ کدومشون نمی تونست مچ بشه! نمی تونست تو جمع اونا باشه از طرفی تنهایی در جمع آزارش می داد دخترک کما کان تنها بود...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط مهسا
|
|
||