|
|
|
|
|
وقتهایی هست که نمی توانیم همرکاب حوادث زندگیمان تاخت کنیم اعتمادمان را به آسانی از کف می دهیم سرگردان می شویم و بار احساسی نو میدوار را بدوش می کشیم. وقتی که چنین می شود در اعماق درون خویش وقتی پریشان می شویم برای همگان شدن با زندگی باید که روشهای تازه بیاموزیم و به جستجو بر خیزیم آغازی را نوین راهی بیابیم که یاریمان دهد تا دیگر بار رضایت و آرامش را فراچنگ آریم. راهی که توانمان بخشد تا زندگی را سر شار تر کنیم به کام خویشتن. این حقیقت را هرگز در نیابیم که چه ها توانیم کرد که زندگی را چگونه دگرگون توانیم ساخت مگر آنکه بیازماییم بکوشیم. هرگز نخواهیم دانست مگر آن زمان که دست به سوی خدا بر گشاییم که توانمان دهد زندگی را بجوییم زندگی سر شار تری را. و یاریمان دهد که بیاغازیم که باز زندگانی خویش را بسازیم به کوتاه زمانی حتی سفری کنیم به آغازهایی نوین. New Beginings There are times when we just can not cope with what is happening in our lives we close our confidence easily we feel bewildered and carry with us a feeling of disappointment when we feel like this when we are feeling distressed withen ourselves we have to learn new ways for coping with our lives we have to search for new beginings Pauline Smith |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 9:25 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتهای مدیدیست که دلم واسش تنگ شده و امروز دلم خواست بنویسمش نه فکر اونجوری نکنید عاشق نیستم حالا می گم واسه کی؟!! عجله نکنید شش ماهه که نیستید خوب دلم واسه زبان شیرین فرانسه تنگ شده مدتی میشه که گذاشتمش کنار اما اگه خدا بخواد و این فرصت بهم داده شه حتما فرانسه رو دوباره شروع می کنم چون زبانیست بس شیرین و لطیف اما کمی دشوار گرچه این دشواری در ابتدای یادگیری اش همراهیمان می کند حالا می خوام اولین شعری رو که در کتاب Cafe Creme روز اول دانشگاه همه با هم با آواز خواندیمش را برایتان بگذارم البته با ترجمه فارسی می گذارمش که همه بخوانند J'aime le soleil خورشید را دوست دارم J'aime le jazz جاز را دوست دارم J'adore Eleonore عاشق Eleonore هستم J'aime les aeroports فرودگاه را دوست دارم J'aime les cafes قهوه را دوست دارم ...Et Paris au mois de mai و÷اریس در ماه می را دوست دارم Je n'aime pas Nicole Nicoleرا دوست ندارم J'naime pas l'ecole مدرسه را دوست ندارم
J'aime Arthur Arthurرا دوست دارم J'amie la peinture نقاشی کردن را دوست دارم J'amie les cafes قهوه رادوست دارم Et paris au mois de mai و ÷اریس در ماه می را دوست دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:4 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امیدوارم همتون الان مثه من شاد باشید بعد از دیدن فوتبال ایران از نزدیک در "استادیوم" بعد از کلی جیغ زدن و تشویق کردن تیم ملی مون "ایران" تازه دیدن بازی در استادیوم جایگاهی که هنرمندان ایرانی بازیگران سریال" خط قرمز" و فیلم پر پرواز ما هم پیش اونا بودیم و همش می خندیدیم ما یه گروه ۷ نفره دختر ایرونی بودیم که ۷ تا کلاه مثه کلاه آشپزی یا کلاه تولد یکی از دوستام روی اونها پرچم ایران رو طراحی کرده بود و یه پرچم کو چو لو هم دستمون و با آزادی کامل می رقصیدیم و موج مکزیکی و کلی جیغ و تشویق و ایران ایران گفتن واکثر دوربین ها رو به ما بود و ما هم کلی خوشحال و جو زده نمی دونم درک می کنید چه حسیه ؟ این که آدم در غربت این همه ایرانی رو اطرافش ببینه و کلی خوشحالی و تشویق تیم ملی مون امروز غربت رو زباد حس نکردم و قتی ایران گل زد پرچم رو از روی سرمون رد کردیم از پایین جایگاه به طرف بالا می دونید اونجا همنوعی و هموطنی و دوستی رو کاملا درک کردم و فریاد ایران ایران از تمام وجود آخر بازی همه ازمون تشکر کردند و این بازیگران (که من متاسفانه این هنر مندا رو زیاد نمی شناسم و اسامی شون رو از دوستم پرسیدم واستون) از جمله: پویا امینی سام درخشانی اصغر همت داش مجید به ما گفتند مرسی تشویقتون عالی بود . ما هم کلی اینجوری بودیم خلاصه خیلی خوش گذشت جای همتون خالی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:17 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
آینده را می نگرم شروع می کنم درسی نو که هیچ پیش زمینه ای ندارم
و علاقه چندانی نیست می گویند علاقه ایجاد می شود نمی دانم پیش می روم تا ببینم تا بدانم چگونه خود را باز هم با شرایط جدید سازگاری می دهم خودم را می بازم! آیا برنده می بینم؟ این سختی ها و مشکلات هستند که مرا می شکنند یا این مهساست که بر آنها غلبه می کند عزم خود را جزم می کنم باز به آینده ای پا می گذارم خاکستری رنگ مبهم و پر پیچ...!!!
مرا می خوانید هنگام راز و نیاز با خدا؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:4 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
به بهاره (بهترین دوستم)
که چند روزی می شه با اون قهرم...!
ببخشید بوی نا امیدی می ده...!
در پستهای بعدی جبران می کنم.
"سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
بهترین دوستم مرا از یاد برد
سوختم
خاکسترم را باد برد"
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:6 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
و دلتنگی هایم این روزها بغض را در گلویم می فشرد روزهای خوب گذشته آن خاطرات خوب مرا به فکر فرو می برد روزهای خوبی بود و چه ساده می گذشتم از آن روزها دوستان خوب آشنایان رشته اساتید خیابانهای آن شهر آن محله آن گردش ها با هم زبان هایم با افرادی که دوستشان می دارم همه و همه چه زود گذشت از آن کشور از وطنم دور افتاده ام مرا می خواند هر دم پیش می روم راه ورودی بر آن نمی بینم اینجا آزادی را حس می کنم آزادی بیان آزادی عقیده آزادی پوشش حق انتخاب دارم گمان نمی برم دیگر بتوانم در وطنم زندگی کنم با آن محدودیت ها که روز به روز بیشتر می شود اما بسی دلم تنگ است برای مردمانش برای خاکش ای کاش...!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:0 توسط مهسا
|
|
||