|
|
|
|
|
سرنوشت خویش را باور کن که باری همان توان نهفته ی تست ونرم می شکفد و زندگی را از آن دست می آراید که تو می خواسته ای. عقاب فاتح قله های زندگی باش و مسافر صبور دشتهای بی کران آن وهم بدین سان است که واژه های"کار" و "زندگی" معنای اصیل خویش را باز می یابند و گلبوته های تلاش تو به گل می نشیند. به دره های عمیق احساس خویش سفر کن که در آنجا کسی را جز "خویشتن "خود" باز نمی یابی و لحظه ها را غنیمت شمار و آنان را به بنیاد دنیایی کن هر یک را به فرا خور خویش. و هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی آینده را نظاره مکن با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا به دنیای زیبای فرداها. و بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی همواره دشواری در کمین است که زندگی اگر نام آسانی داشت دیگر بر زمین تلاش معنای خویش را از کف می داد و در آسمان رنگین کمان. Sherrie Householder |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:47 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها، لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان" را ورق می زد برای اینکه بیخود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان، تساویهای جبری را نشان می داد با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است. از میان جمع شاگردان یکی برخاست، همیشه یک نفر باید بپا خیزد... به آرامی سخن سرداد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت. معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود، این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست... " خسرو گلسرخی "
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:57 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
اين عكسي از من است مدتي قبل گرفته شده است در آغاز به نظر ميرسد آغشته و چسبناك چاپ شده با خطوط محو و سايه روشنهاي خاكستري درآميخته با كاغذ عكس بعد اگر موشكافانه نگاه كنيد در گوشة چپ چيزي مي بينيد شبيه شاخه، بخشي از يك درخت (درخت گلخدا يا صنوبر) كه رفته رفته پديدار ميشود و سمت راست، وسط عكس بايد سرازيري ملايمي باشد و يك خانة چوبي كوچك. در زمينة عكس درياچهاي است و ماورايش چند تپة كوتاه عكس يك روز بعد غرق شدن من گرفته شد من در درياچهام، وسط تصوير دقيقاً زير سطح مشكل است كه بگويم دقيقاً كجايم يا چقدر كوچكم چقدر بزرگ آب نور را شكسته است اما اگر مدتي مديد خوب نگاه كنيد مي توانيد مرا ببينيد This is a Photograph of Me It was taken some time ago. then, as you scan In the background there is a lake, (The photograph was taken It is difficult to say where but if you look long enough, eventually
مارگارت آتوود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 16:10 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من... ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت...!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:17 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
و چه زیبا می گوید...!
از تنگنای محبس تاريكی از منجلاب تيره اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف بشكاف اين حجاب سياهی را شايد درون سينه من بينی اين مايه گناه و تباهی را
دل نيست اين دلی كه بمن دادی در خون طپيده، آه، رهايش كن يا خالی از هوا وهوس دارش يا پای بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستين را تنها تو قادری كه ببخشائی بر روح من، صفای نخستين را
آه، ای خدا چگونه ترا گويم كز جسم خويش خسته و بيزارم هر شب بر آستان جلال تو گوئی اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان شوق بسوی غير دويدن را لطفی كن ای خدا و بياموزش از برق چشم غير رميدن را
عشقی بمن بده كه مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو ياری بمن بده كه در او بينم يك گوشه از صفای سرشت تو
يكشب ز لوح خاطر من بزدای تصوير عشق و نقش فريبش را خواهم بانتقام جفاكاری در عشق تازه فتح رقيبش را
آه ای خدا كه دست توانايت بنيان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نفس پرستی را
راضی مشو كه بنده ناچيزی عاصی شود بغير تو روی آرد راضی مشو كه سيل سرشكش را در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاريكی از منجلاب تيره اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا
فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 21:56 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
باور دارم این شعر رو...! در اين سراي بي کسی ~ کسي به در نمي زند امير هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سايه) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 15:30 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
و او می آید این روزها که من سخت دلتنگم در این غربت در این دنیا می کند زنده خاطرم را تداعی می شود آن روزهای خوب زندگانی آن خنده های کودکانه و هرگز فراموش نخوا هم کرد آن لحظه ای را که اشک ها نشسته بودند بر گونه هایم قصد رفتن نمی کردند هرگز پرنیانم پاک می کرد با دستمالش اشکها را گونه ام را آرام بوسید و گفت: عمه مهسا گریه نکن بزرگا که گریه نمی کنند نی نی ها گریه می کنن تازه اون هم وقتی که عروسکشون می افته زمین و چه احساس پاکی را بیان کرد گریه ام با صدای بلند خنده را از خواب پراند و حال آن قدر پر عشقم برای دیدنش بوییدنش بوسیدنش و در آغوش کشیدنش می شمارم این دقایق را دوستش می دارم چون بویی از دروغ نبرده است چون بی وفا نبوده است پاکی و معصومیت می درخشد در آن چشمان کودکانش...! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:10 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
با خود اندیشه کنان می روم شهرو دیاری که در آن نیست بویی زدروغ نیست بویی ز نفاق نیست بویی ز فراغ می روم تا می رسم تا به آن آبادی که در آنجا همه مردم شهر زمزمه کنان می خوانند صداقت راستی مهر و وفا را ازاهالی شان می پرسم مردم آبادی سخت دوست دارند یکدیگر را؟ همه با هم فریاد کنان می گویند: با هم زنده ایم به امید هم زنده ایم محبت می کنیم در قبالش عشق می گیریم از صداقت می گوییم جز آن نمی شنویم و در این آبادی انتظار معنایی ندارد در کنار همیم و برای هم . لحظه ای اندیشه کنان می گویم کاش من هم در این آبادی گوشه ای می داشتم زندگی می کردم با همه اهالی اش...! ندایی به گوش می رسد ...؟؟؟!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:19 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعرو درک می کنم: سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:24 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حال آسمون (وآسمونيها) كه هر وقت دلش ميگيره بي بهونه مي باره ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!! خدا کنه بشيم مثل آسمون ... كه وقتي دلمون گرفت اونقدر بباريم تا بالاخره آفتابي شيم...!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:1 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
در بر آن حرفهای عاشقانه
آن احساسات به ظاهر کودکانه
مرا می خواند گویی نگاهی
نگاهی به نیرنگی
گرچه می گویم ز یکرنگی...!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:35 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح غربت با تمام وجود منو در آغوش سردش گرفت...!
اصلا تما یلی به انجام این کار نشون ندادم چون باید حقایق رو در مورد وطنم می گفتم ( حقایقی بسی تلخ ) اما خوب چار ه ای نداشتم چون کار کلاسی بود و همه در مورد کشورشون صحبت کردند...و نوبت به من رسیده بود...من و ایران عزیز... اول باید راجع به دینم صحبت می کردم گفتم مسلمون هستم...با سوالهای متعددی ازطرف هم کلاسی هام روبرو شدم...سوالهایی که جوابشون رو نمی دونستم... در مورد آزدی و دموکراسی باید صحبت می کردم... نمی دونستم چی باید بگم...؟! از استاد خواستم سوال بپرسه من جواب بدم...؟!که بد تر شد...(کاش خودم می گفتم بدون سوال...) استاد:شنیدم در ایران حجاب اجباریه؟ مهسا:بله همینطور هست.(در دلم گفتم:تازه اخیرا که ضرب و شتم هم در کنارش...) استاد:عجب...! هم کلاسی ها:آروم با هم گفتگو می کنند...! استاد:بچه ها هیش...! حق انتخاب دین دارید؟ مهسا:بله استاد. استاد:اما من شنیدم اگر مسلمون ها از دین اسلام به سراغ دین دیگری روند باید سر آنها را بزنند...! مهسا:بی اطلاعم استاد...! هم کلاسی ها:لبخندی تمسخر آمیز...! یکی از هم کلاسی(هنگامی که استاد در حال فکر کردن برای پرسیدن سوالات دیگری می باشد) :آرام بّه دیگری می گوید :من شنیدم ایران یه کشور تروریست هست؟! دیگری علاوه بر تائید گفته اش آرام اضافه می کند:پس باید مراقب خودمان باشیم وقتی ایرانی می بینیم...!(هر دو آرام می خندند... و استاد پس از تمرکز برای پرسیدن دیگر سوالها:چه کشور جالبی...! مهسا با بغض سر جایش می نشیند...! هم کلاسی از روی ترحم :مهسا بیا بریم ناراحت نباش...! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:56 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
اینک زمان رفتن است!
هر یک از ما به راه خود می رود: من به سوی مرگ شما به سو ی زندگی! کدام یک بهتر است؟ تنها خدا می داند... سقراط |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 20:50 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی فهمند, نمی دانند چرا, آخربرای چه؟ برای که؟ و بهتر گویم آن سنگ دلان را که گویی بویی از احساس و درک و عاطفه هیچ نبردند چرا آخر, برای چه؟ نمی دا نم نمی دانم خداوندا این چه رسمییست دیرینه...! در این غربت که سهمگینه...! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:19 توسط مهسا
|
|
||