|
|
|
|
|
این رو امروز از یه دوست دریافت کردم: (شاید شنیده باشید اما تکرارش خالی از لطف نیست) این گونه زندگی کنیم: شاد اما دلسوز ساده اما زیبا مصمم اما بی خیال متواضع اما سربلند مهربان اما جدی سبز اما بی ریا.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:57 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اینو حس می کنم و چو ن عاجز از بیا نش به رسا یی و شیوایی هستم بهتره از دید دکتر علی شریعتی بگم : اگر تنها ترین تنهایان شوم... باز خدا هست... او جانشین همه نداشته هاست... نفرین ها و آ فرین ها بی ثمر است... اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند... و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد... تو مهربان, جاودان, آسیب پذیر من هستی... تو مهربان, جاودان, آسیب ناپذیر من هستی... تو می توانی جانشین همسری نداشته ها شوی... تو می توا نی جا نشین تمام بی پنا هی ها شوی... ای پناهگاه ابدی...!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:56 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم...! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:57 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
"جون می گیرم با بودنت ,می میرم از نبودنت"
چی می شد بهارم! همه دار و ندارم! پا یان ا نتظارم! منم کس و ندارم! بیا و قلب زده ام را! بگیر در آ تش گرم وجو دت! بیا ای گل نازم! بیا ای محرم رازم! منم تنها, در این دنیای ماتم ها! بیا سخت افسردم! در این غربت دنیا!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:51 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
غروبه, غمگینه!
منه تنها و قرن ها! چه جای عجبی دارد! نمی د انم چه پیش آید تو را فردا! د ر این غربت د نیا! د ل افسرده, مهسا...!؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:24 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم تنگ است
برای کودکی پاک و آوازخوان و فارغ ازهر گونه غم و تنهایی...! یه شعری در مهد کودک می خوندیم اگه یادتون باشه؟!؟ من و کودکیم دست در دست هم باتمام وجود با هم فریاد می زدیم: خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می دانم دست می زنم من پا می کوبم من شادانم عمر ما کوتاست جون گل صحراست پس بیایید تا شادی کنیم...! ما بقیش یادم نیست... و تا همین جاش هم مطمئن نیستم که درست نوشتم یا نه...؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:4 توسط مهسا
|
|
||