|
|
|
|
|
روزهای تردید و ترس از دست دادن درس و زندگی و عزیزان کاشکی بهترین کاری که ممکنه رو بشه انجام داد. در وطن بودن و احساس غربت و نوستالوژی از اون حس هاست که بودن رو عین نبودن می کنه... پ.ن : عجیب دلتنگ اون سرزمینم که ۳ سال از بهترین سالهای زندگیم اونجا گذشت... ای کاش بر می گشتن همه ی اون روزها ... طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:46 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:13 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهای تنهایی میان سراغم روزهایی که لذت زندگی در کنار خانواده رو برای مدتی ندارم! شاید کمی بزرگ بشم کمی مستقل و شاید کمی سخت باشه اما بالاخره باید از یه جایی تمرین برای مستقل شدن رو شروع کرد دیگه . غیر از اینه؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:16 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید یه حس خوب شاید نمی دونم اما هنوزم باور نمی کنم این حس رو ... چرا گاهی باور کردن این قدر سخت می شه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:15 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه حسی که می شه گفت خوبه حسی که روز قبله تولدت می آد سراغت به همین سادگی فردا وارد بیست و یکمین سال می شم... ولی باز هم این دو رباعی خیام زندگیم با دکلمه ی شاملوی عزیز نوستالوژی رو برام تداعی می کنه: "وز آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم من نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود" "بنگر ز جهان چه طرح بر بستم هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:8 توسط مهسا
|
|
||