تبليغاتX
...
 

گاهی اوقات دوست دارم فقط شنوده باشم نه اظهار نظر کننده و نه هیچ چیز دیگر. 

 گاهی حس می کنم غیبت کردن پوچ ترین کار ممکنی هستش که یه انسان می تونه انجام  بده. گاهی بودن در اون جمع ها خیلی آزارم می ده. یعنی می شه از قرار گرفتن در چنین جمع هایی گریخت؟! 

گاهی دوست دارم خود خودم باشم

و نه هیچ کس دیگر.

و چند گاهی دیگر...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:3  توسط مهسا  | 

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها (در جعبه های خاک)

یک روز می توانست

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.

در روشنای باران

در آفتاب پاک.

(دکتر شفیعی کدکنی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:10  توسط مهسا  | 

i don know what the hell 'dja do in the final exam!!
i jus goofed it up
& i also don know y shoulda laugh?
LOL
sounds crazy,doesn't it?
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:4  توسط مهسا  | 


تا حالا شده بخوای خاطراتت رو بغل کنی
در آغوشت حسشون کنی
بخوای بر گردی به اون روزا
اما دیگه نتونی
دوران خوب دبیرستان
جمع شدن تو حیاط مدرسه زیر سایه اون درخت شاتوت که بچه ها لباشون رو با خوردن شاتوتاش رنگی می کردن!
یه چیبس چی توز رو 8 نفری خوردن. شاید خندت بگیره!8 نفری؟آره اما هنوز مزه اشو حس می کنم.هر کسی می تونست 1 دونه بخره. اما مزه اش به این بود که یه دونه باشه و آخرش دوست صمیمیت دستاشو بزاره رو چیبسا لهشون کنه که بقیه نخورن...دلم یه ذره شده واسه اون روزا.واسه قدم زدن ها "پرسه های بی هدف, کوچه باغ انتطار, بوی بارون و علف..."
بگو ای یار بگو  که دلم تنگ شده  , رو زمین جا ندارم, آسمون سنگ شده...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:7  توسط مهسا  | 

 

می بارید به سان ابر بهاری

.

.

.

بودن در میان نبودن

شک در میان یقیین

دلتنگی اش کماکان گریبان گیر بود

باز هم نمی دانست

برای که

برای چه!

پ.ن:باران.نه اشک!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط مهسا  |