تبليغاتX
...
 

روزهای تردید و  ترس از دست دادن درس و زندگی و عزیزان

کاشکی بهترین کاری که ممکنه رو بشه انجام داد.

در وطن بودن و احساس غربت و نوستالوژی از اون حس هاست که بودن رو عین نبودن می کنه...

پ.ن : عجیب دلتنگ اون سرزمینم که ۳ سال از بهترین سالهای زندگیم اونجا گذشت... ای کاش بر

 می گشتن همه ی اون روزها ...   

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:46  توسط مهسا  | 

 

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه لونه درده
تورو بی من منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
تو دلم این همه غم جا نمیگیره
چی به جز غم داره این دل که اسیره
گفتی از یاد میره این غمها یه روزی
تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
اما اشکام همه رو نامه چکیده
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه
لونه درده
تورو بی من
منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه لونه درده
تورو بی من منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:13  توسط مهسا  | 

 

روزهای تنهایی میان سراغم

روزهایی که لذت زندگی در کنار خانواده رو برای مدتی ندارم!

شاید کمی بزرگ بشم

کمی مستقل

و شاید کمی سخت باشه

اما بالاخره باید از یه جایی تمرین برای مستقل شدن رو شروع کرد دیگه . غیر از اینه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:16  توسط مهسا  | 

شاید یه حس خوب

شاید 

نمی دونم

اما هنوزم باور نمی کنم این حس رو ...

چرا گاهی باور کردن این قدر سخت می شه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:15  توسط مهسا  | 

 

یه حسی که می شه گفت خوبه

حسی که  روز قبله تولدت می آد سراغت

به همین سادگی

فردا وارد بیست و یکمین سال می شم...

ولی باز هم این دو رباعی خیام زندگیم با دکلمه ی شاملوی عزیز نوستالوژی رو برام تداعی می کنه:

"وز آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم من نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود"

"بنگر ز جهان چه طرح بر بستم هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ"

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:8  توسط مهسا  |